پاییز جدید در راه...

آدم ها می آن و می رن... بعضی ها مهم تر می شن تو زندگی آدم... بعضی ها پر رنگ تر... بعضی ها خارج می شن واسه مدتی و بعضی برای همیشه... باور دارم به اینکه خیری تو هر اتفاقی که می افته هست... باور دارم که معجزه وجود داره... که هنوزم می شه عاشق بود... می شه بی دلیل بی بهانه بی چشمداشت دوست داشت...

شادم ولی دلتنگ... دلتنگ دوست های ایرانم... تعلقاتم...

یک اتفاق خوب افتاد... برادرم رو بعد از شش سال دیدیم... عجیب بود ولی خوشحالم...

باز می نویسم... بیشتر...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
تگ ها :


همه چی آروم ه...

می نویسم... مرتب... به زودی... قول می دم...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠
تگ ها :


یکشنبه دلگیر

کلافه ام... کلافه و خسته... احساس می کنم انگیزه های اولیه ام رو برای درس خوندن از دست داده ام و دیگه اصراری برای سر و کله زدن با درس و مشق هام ندارم... فکر می کنم احتیاج به یک استراحت اساسی دارم... به چند وقت نبودن، تنها بودن و فکر نکردن... خسته ام از غصه ی فردا خوردن و حسرت دیروز و چه کنم های امروز...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱
تگ ها :


ارسال مطلب جدید

باور نمی کنم شش ماه ننوشته ام، زندگی روزمره مجال نوشتن رو از آدم می گیره، گاهی وقت برای خودم کم می آرم... شاید به خودم به حد کفایت توجه نمی کنم، نمی دونم...

خواهم نوشت، مرتب تر، از دغدغه هام و آرزوهام و روزهام...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
تگ ها :


زمانی برای نوشتن

خیلی وقت ه اینجا ننوشته ام، امروز زد به سرم که بیام یه دستی به سر و گوش اینجا بکشم، بلکه هم دلم آروم شه و هم چیزی نوشته باشم. زندگی هر روزه ی همیشگی، بیست و پنج ساله شدم، احساس نمی کنم تغییری در من ایجاد شده، اما روی کاغذ بزرگ شده ام. یه دفترچه دارم که هرازچندی که دلم می گیره توش می نویسم، می نویسم " برای ثبت در تاریخ" و وقتی دفعه ی بعد شروع می کنم به نوشتن قبلی ها رو هم می خونم، جالب اینجاست که بعضی نوشته ها رو هر وقت که می خونم یه خطی هم زیرش می کشم که یادم بمونه، دلم تولد دوباره می خواد. دلم می خواد دوباره متولد شم و یکبار دیگه از صفر شروع کنم. نمی دونم تو زندگی بعدی هم به همین جا می رسم یا نه، اما کاش بهتر باشم، لااقل برای ارضای تاریخ...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
تگ ها :


پاییز

خوبم و خوب نیستم، سر حساب شده ام که فقط بیست و پنج سالم ه و هنوز وقت دارم برای تجربه کردن، بچه بودن، شرارت کردن، هنوز سال ها مونده تا بزرگ شدن...

یک صبح دیگه تو استارباکس محبوبم، عاشق شلوغی های صبحم، تازگی ها کشف کرده ام برای درس خوندن و کار کردن مجبور نیستم توی اتاقک دانشگاهم بشینم، پس پاتوق جدید، استارباکس پشت دانشگاه...

لذت می برم از درس دادن، از سر و کله زدن با بچه ها، معلم سخت گیری شده ام، از اون هایی که اگه خودم شاگردش بودم حسابی حالش رو می گرفتم، باید خوشجال باشم یکی مثل خودم توی کلاسم نیست...

دارم خودم رو دوباره پیدا می کنم، دارم از زنانگی ام لذت می برم، دارم زن بودنم رو می پذیرم، به خودم حق می دم برنجم، به خودم حق می دم خودخواه باشم و از دوست داشتن خودم لذت می برم، نمی ذارم دوباره خرابش کنی، قول می دم...

باید کاری کنم، تا قبل از بیست و پنج سالگی واقعی باید کاری کنم که تو این بیست و اندی سال نکرده ام، یک ماه و اندی وقت دارم، پیشنهاد می پذیرم...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩
تگ ها :


نوشتن یا ننوشتن

یه جایی تو لیست کارهای روزانه ام نوشته ام هر چیزی رو که یادت می آد بنویس، می ترسم روزی از یاد ببرم، انقدر که حرف نمی زنیم از خاطرات، چیزی هم به یاد نمی آریم، گاهی به یاد نیاوردن رو دوست دارم ولی الان نمی دونم که یکسال یا دوسال دیگه می خوام به یاد بیارم یا نه...

مساله بعدی که بهش فکر می کنم اینه که آیا ادم باید بنویسه یا تو ذهنش نگه داره؟ آیا ارزش کلمات وقتی به زبون آورده می شن کم می شه؟ یا ارزشش رو از دست می ده؟ گاهی فکر می کنم موندن خاطرات تو ذهنم مقدس ه... به یاد آوردنشون لذت بخش...

هنوز نمی دونم این روزها و اون روزها رو باید بنویسم یا نه...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
تگ ها :


فریاد

حرف دارم، زیاد، ولی از دلم بالاتر نمی آد، همون جا می مونه، نمی تونم مشخص کنم که دقیقا چه مرگم ه ولی درد دارم، نمی دونم چرا با خودم صادق نیستم، از خودم متنفرم، احساس می کنم هیچ ارزشی برای خودم قائل نیستم و نمی تونم خودم رو جمع و جور کنم، گاهی فکر می کنم باید برگردم ایران، اینجا برای من چیزی نداره جز تنهایی و تنهایی و افسردگی...

من آدم این زندگی نیستم، دوستی دارم که وبلاگش رو می خونم، اون هم یک سال ه اومده امریکا، به شدت متعجب می شم وقتی می خونمش، با خودم فکر می کنم چرا انقدر مدل نگاه کردن ما به زندگی متفاوت ه؟! هر دو آرومیم، من سکوتم از رضایت نیست و حرف هاش گلایه نیست!

می کنم فریاد، ای فریاد...

این زندگی من برای خودم درست کردم؟ شاد بودن فراموشم شده، البته راستش رو بخوای نمی دونم کی فراموش کردم، کجا بچگی رو گم کردم... دلم می خواد بمیرم بعد احساس ضعف می کنم و حالم از خودم بهم می خوره...

شیرین، امیر، تو رو خدا اگه اینجا رو خوندین نیان واسم کامنت بذارین که چه مرگته و نمی دونم کلی آدم می خوان جای تو باشن و هزار و یک حرف دیگه، از ترس شما جرات ندارم بیام اینجا حتی غر بزنم، بذارین یک جایی خودم باشم، با همه ی ضعف هام، خسته شدم انقدر واسه همه نقش یک آدم بالغ قوی رو بازی کردم...

دلم می خواست می تونستم با خودم حال کنم و واسه لذت بردن احتیاج به دیگران نداشته باشم که همه ی شادی هام رو بخوام باهاشون قسمت کنم تا خودم هم لذت ببرم، حالم از آدم های اطرافم بهم می خوره، چرا نمی تونم خودخواه باشم... حالم از آدم هایی مثل نیما، حسام، عطیه، علی و ... بهم می خوره، نه چون بدی ای به من کردن، این احساس تهوع مدل حاد حسادت ه، به تک تکشون بخاطر همه ی خودخواهی شون...

سوزدم این آتش بی دادگر بنیاد، ولی کو فریاد...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
تگ ها :