پراکنده نوشته ها

دلی برای نوشتن نمونده رفیق... شبانه شعری خواهم سرود... آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟... پرم... پرم از همه ی ناگفته ها... از همه ی حس های نگفتنی... غرورم اجازه نمی ده اشک هام سرازیر شن... همیشه وقتی انتظار نداری اتفاق می افته... صدای قلبم رو می شنوم... تنها نگاه تو نیست که می پژمرد در انزوای پلک... سیگار... لذت در آغوش کشیدن یک دوست... لمس عمق تنهایی گیلاس شراب... تشویش خمار... شمردن ثانیه ها... لمس تنهایی ماه...

زندگی باید کرد...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها :


لنگ در هوا

شاید بزرگترین حسرت این روزهای من نبودن باشه، اینکه نیستم تا جزیی از اتفاقات سرزمینم باشم، تا سهمی توی تاریخش داشته باشم... از دور دست ها که نشسته ام و نگاه می کنم خیلی چیزها به نظرم عجیب می آد و بدتر اینکه احساس می کنم راه بسیار طولانی ای در پیش داریم، طولانی تر از چیزی که اوایل تصور می کردم.

هنوز خیلی چیزها برای من یکی لااقل حل نشده، دلم می خواد بدونم مردم چی می خوان، واقعا چه چیزی الان ارضاشون می کنه... جمعی از مردم می خوان دوباره از قالب دموکراسی خارج بشن، این عده معدود بیشتر خارج از کشور هستن و حکومت ملاها رو قبول ندارن و احساس می کنن ربع پهلوی وارث بر حق آب و خاک ماست... دلم می خواد بدونم این آدم ها چون ملاها رو نمی خوان، حکومت شاهنشاهی می خوان یا واقعا فکر می کنن تو قرن بیست و یکم ما باید از بالا به پایین بترقیم؟!!!

خیل عظیم مردم تو خیابونا داد می زنن مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر... این برام قابل فهم تره... اما باز ٨٨ تا از استادای دانشگاه تهران نامه می نویسن به رهبری که بله آقا، این دولت نمی تونه مردم رو جمع کنه... شاید نفس جسارت این آدم ها برای نقد کردن یک دولت کودتا قابل ستایش باشه، اما گله بردن پیش شخصی به نام رهبر، مشروعیتی بهش می ده که مردم ما دارن برای پس گرفتنش خون و جون می دن... نمی دونم فهمیدنش انقدر سخت ه؟

تو این بلبشو مهندس سحابی بیانیه می ده و دعوت به سازش می کنه، با نفس این نامه کاری ندارم ... من به شخصه بیست و سه سال زحمت کشیده ام که به جامعه نرسالار سرزمینم بفهمونم من خواهر و مادرشون نیستم... که منو صدا کنن خواهرم... من این ننگ رو نمی پذیرم که هر کس و ناکسی منو خواهر خودش بدونه... اونوقت این آدم ها هنوز اول نامه هاشون می نویسن خواهران و برادران وقتی می شه به سادگی گفت هموطنان،‌ هم میهنان، همراهان...

خلاصه نمی دونم آخر و عاقبت جمهوری ایران به کجا می رسه...

 

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
تگ ها :


تسلیم

گاهی وسوسه میشم فارسی ننویسم، شاید چون نمی دونم کی اینجا رو می خونه احساس امنیت نمی کنم، شاید به زودی یه بلاگ جدید باز کنم،‌هنوز تصمیم خاصی ندارم... احساسم درست بود که هیچ زبانی به جز زبان مادری نمی تونه پیچ و خم های درونی آدم رو نشون بده، نمی تونه بهترین واژه رو در بهترین زمان ممکن انتخاب کنه، نمی تونه بهت اجازه لمس چیزی که می نویسی رو بده، نمی تونه برات مرهم باشه وقتی می خوای فریاد بزنی، شاید زندگی کردن تو کشوری که مردم به زبان مادریت حرف نمی زنن باعث شه سرعت فکر کردنت تو بستر زبان جدید بالا بره، اما هیچ وقت عمق احساسات درونی ات رو نشون نمی ده...

لبریزم از میل به نگفتن، میل به بازگو نکردن، یادآوری خاطرات کوچک و بزرگ گاهی داغونم می کنه تا مدت ها، گاهی احساس می کنم ترجیح می دم اصلا به یاد نیارم، به زبون نیارم...

برف می بارید، برف می بارید و من به یاد آخرین برف سرزمینم که تو آخرین شب بودنم دیدم می افتم، آخرین لحظه ها، ساعت های خیابون ولیعصر و فاطمی و امید و اشک های من و مادری که کنارم دلداریم می داد به انتظار فرداهای بهتر، به انتظار فردایی که من و عشق چندین و چند ساله ام کنار هم بسازیم و ...

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...

شب بود و سیاه بی کران جاری

من بودم و باد و سوگواری

چشمان من و سیاهی غم

امید به فردای دگر، همه تباهی

فریاد زدم به خالی خیالش

پس کی به بر من غمین درآیی؟

از کنج دلم کسی ندا کرد

تسلیم به از خیال واهی...

پ.ن: سعی کردم به وزن عروضی شعر فکر کنم ولی شرمنده!

 

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها :


 

U MUST BE SHITTING ME! JUST LOST WHATEVER I WROTE, FUCKKKKKKKKKKKK

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥
تگ ها :


برای بهاره ی عزیز...

ساعت ده دقیقه به سه صبح ه، نشستم تو دفترم تو دانشگاه و دارم روی پروژه و امتحانم کار می کنم، برات می نویسم چون خوشحالم که برگشتی، گرچه رفتنت رو باور نداشتم و هر روز وبلاگت رو چک می کردم...

بهاره، دوستم، دلتنگم، تلخم، دوست ندارم بنویسم که شیرینی برگشتت رو به کامت زهر کنم ولی... باور کن آدم ها لیافت ندارن،‌اشتباه نکن، استثناء قاعده رو تثبیت می کنه، این آدم ها لیاقت دوستی ندارن، ارزش این رو ندارن که آدم خودش رو اندازه ی اونا کنه که بعد انتظاری ازشون داشته باشه،‌چند ساعت پیش رو صفحه ی فیس بوکم نوشتم :" گاهی وقت ها آدم ها چقدر حقیر می شن، دوست ندارم به فراموشی دچار شم" نباید ببخشی، نباید ببخشم، به تو می گم، به خودم می گم... زیادی سهل گرفتیم دوستم... این آدم ها بسیار بی مقدارتر از این حرف هان... پیر شدیم بهاره، پیرمون کردن، ذوقی نمونده... شوری نیست... باورم نمی شه فقط بیست و چهار سالم ه، باورم نمی شه فقط هفده سالته دختر...

بهاره،‌ دوستم... بی خیال این آدم های نالایق، بیا زندگی کنیم، فردا صبح که باد لای موهات پیچید، غصه ها تو بسپار به دستش اما جای زخمات رو از یاد نبر...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
تگ ها :


و مرگ از در بسته، ز پنجره تو می آمد...

از دانشگاه که بر می گردم، قبل از اینکه لباس هام رو در آرم، از همون دم در شروع می کنم، شیر آب گرم حمام رو باز می کنم. تا کفش و لباس هام رو در آرم و آهنگی که می خوام رو بذارم، وان هم تقریبا پر شده... دراز که می کشم تو وان، احساس بی وزنی خستگی روزانه رو از تنم بیرون می کنه، دراز می کشم و گوش می دم، معمولا شهیار ه که می خونه و من به یاد بچگی ها و خونه همین طور آروم دراز می کشم، اشتباه نکن، دلم برای برگشتن تنگ نیست، برای بچگی تنگ ه...

گاهی وقت ها، وقتی تو همون خلسه ی وان حمام، ژیلت رو می کشم رو سطح صاف و صیقلی درون مچم، وقتی می کشم روی سیاه رگ های کمی برجسته ی روی مچ، با خودم فکر می کنم واقعا چی می شه اگه کمی بیشتر فشار بدم... تصور می کنم رود خونی که به راه می افته و من همچنان شهیار گوش می دم... تا پیدا بشم چقدر طول می کشه؟ کی اول از همه می فهمه که نیستم؟ جولی شاید... از علی می پرسه، بعد دو روز، اگه شنبه یا یکشنبه نباشه... علی شاید بهم زنگ بزنه، شاید نگران شه اگه پیدام نکنه، شاید زنگ بزنه به بنفشه و بپرسه ازم خبر داره یا نه، بنفشه قطعا نگران می شه، شاید همه بیان دم اتاقم در بزنن، همزمان به مبایلم زنگ بزنن و وقتی صداش رو از داخل شنیدن، نگران می شن، به برنت می گن یا زنگ می زنن به پلیس، در رو بلاخره باز می کنن، تا حالا سه چهار روزی شده، در رو که باز می کنن احتمالا بوی خون رو احساس می کنن، برق حمام روشن ه، کی میاد تو؟ کی اول منو می بینه؟ با بدنم چی کار می کنن؟ کی به مامانم خبر می ده؟ من اون موقع کجام؟ من... اصلا اون موقع من معنی داره؟ خیلی برام عجیب ه... چی می شه؟!!!

پ.ن: من حالم خوب ه، نگرانم نشین که زنگ بزنین بپرسین خوبم یا نه!!!

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها :


و من بیست و چهار ساله شدم...

نمی تونم مغزم رو جمع کنم و درست و حسابی بنویسم... نمی دونم چرا... شنبه و یک شنبه گذشته روزهای خیلی وحشتناکی بودن. یک شنبه خوب بود، یعنی بهتر بود. شنبه شب کیف پولم رو گم کردم حاوی تمام زندگیم! تمام هویتی که اینجا داشتم... الان تنها هویت باقی مونده برام پاسپورت ایرانی م ه که نمی دونم چقدر دیگه کارم رو راه می اندازه. آقای دزد ١٩٠ دلار کارتهام رو شارژ کرد. حقم بود این بلا سرم بیاد. داشتم خریت می کردم... به لطف سیستم های امنیتی امریکا پول هایی که از حساب هام برداشته شده بهم برگردونده می شه، اما مدارکم... مهم نیست، اتفاق ه دیگه...

دوشنبه، شب تولدم تو ایران بود. مامان اینام برام کیک خریده بودن و برنامه ی اسکایپ کردن داشتن، اما با توجه به جریانات ١٣ آبان تو ایران امکان برقراری ارتباط نبود، بنابراین من یک صبح تا ظهر رو پای تلفن و کامپیوتر گذروندم بدون هیچ نتیجه ای... نهایت قضیه که همه مایوس شده بودیم و من داشتم تو راهروی دانشکده واسه ی خودم راه می رفتم، یک هو دیدم که اقای پستچی با یک بسته ی گنده ی زهوار در رفته اومد و شستم خبر دار شد که بسته ی مامانم اینا از ایران رسیده... نمی دونم چرا اما به محض دیدن دست خط مامان چنان گریه زاری راه انداختم که اون سرش ناپیدا...دقیقا همون لحظه، ساعت صفر بامداد دوازده آبان به وقت ایران بود... حسام هم زنگ زد ولی واقعا نمی تونستم حرف بزنم... فقط می خواستم تنها باشم که با خیال راحت گریه کنم... جولی و سیسا گیر دادن که بیا بریم خرید که ما می خوایم واسه تولدت یه چیزی بخریم برات، رفتیم بیرون، بعد جولی گیر داد گشنه ام، پس برگشتیم خوابگاه که من براش غذا درست کنم، توی راهرو یه دوست سیاه امریکایی م رو دیدم که داشت می رفت طرف اتاق تلوزیون، برگشت به فارسی بهم گفت تولدت مبارک و در اتاق تلوزیون رو باز کرد و یک هو....

سسسسوووووووورررررررررپپپپپپپپپپرررررررررااااااااااااییییییییییییییزززززززززززز

بنفشه کار خوش رو کرد و سورپرایز پارتی من رو به بهترین شکی جواب داد. اولین بار بود تو زندگی ام که انقدر غافلگیر می شدم، خیلی حس عجیبی بود... شب هم بچه ها بادکنک هایی که روشون به فارسی نوشته شده بود فائقه جون تولدت مبارک رو دم خوابگاه ول کردن که تا همین دیشب هنوز لابه لای شاخه های درخت های دم خوابگاه بودن، امروز رو نمی دونم...

و اینطوری بود که من بیست و چهار سالم شد...

پی نوشت: یادم باشه تعریف کنم علی چطور بیست و نه ساله شد...

ادامه مطلب   
نویسنده : فائقه ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
تگ ها :


حالمان بد نیست...

حالمان بد نیست غم کم می خوریم...

هوس نوشتن دارم ولی نمی دونم از چی بنویسم، وقتی وبلاگ های مختلف رو می خونم فکر می کنم چقدر سبک نوشتن آدم ها فرق می کنه. نمی دونم این وبلاگ قرار است سبک روایی داشته باشه یا چیزی یاد بده یا چی... برای من جایی ه برای خالی شدن. احساس می کنم فرق اساسیش با سایر وبلاگ ها این ه که نوشته نمی شه که کس دیگه ای بخوندش، نوشته می شه که خودم بخونمش... به یاد همه ی نوشته هایی که بودنش فقط جزیی از خاطرات ه و چیز زیادی ازشون یادم نمی آد جز تک و توک. احساس می کنم ادبیات نوشتاریم داره ضعیف می شه انقدر که چیز جدی ای ننوشته ام. باید سعی کنم مرتب تر بنویسم! ببینیم چطور می شه! تصمیم گرفتن آسون ه اما عمل کردن...

  
نویسنده : فائقه ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
تگ ها :